زمستون
سلام عزيز دلم. ميدونم كه بعدها بزرگ شدي ميگي عجب ماماني تنبلي داشتم كه وبلاگم رو به روز نمي كرد. ولي ميدونم كه خودت با اين اتفاقهاي اخير كه افتاده و آخر سال شدن و كارهاي زياد ماماني رو درك ميكني. عزيزم خيلي شيطون شدي و كلاً حرف حرف خودت هست.
سلام كردن رو هم اصلا دوست نداري. نميدونم چرا؟ خيلي باهات صحبت كردم، ولي فايده نداشت. حتي با تشويق كردن، جايزه خريدن و... نه. طوري كه ديگه پدربزرگ ها و مادربزرگها صداشون دراومده. ولي من دفاع ميكنم و ميگم كه همه بچه ها تو اين سن همينطورن. حتي به مربي مهدت خاله منظر هم گفتم، اون هم گفت كه خيلي از بچه ها همينطورند. اصلاً زورت نكنم و سنتون كه بالاتر بره درست ميشه.
بابا مهدي هم كه شما رو خيلي بد عادت كرده و هر روز شما ازش توقع جايزه داري. البته حق داره دوست نداره دخترش رو ناراحت ببينه.ولي من خودم خيلي مخالفه اين جور عادت هستم. بارها جلوش رو گرفتم ولي چه كنم كه باباست ديگه....................
اين هم يك سري عكس از زماني كه صورت شمارو نقاشي كرده بودند.







زمستون
